....

 
 

به نام خدا

 

 

سلام دوستای عزیزم

امیدوارم حالتون خوب باشه و همیشه موفق باشید

متاسفانه من برای یه مدتی باید ترکتون کنم

با اینکه خیلی وقته دیگه مطلبی نمیزارم ولی میبینم که دوستای خوبم مخصوصا مهرشاد عزیز من تنها نذاشته و بهم سر میزنه .

رفتن برام خیلی سخته ولی حتما تو یه فرصت مناسب بر می گردم

همتون دوست دارم

بدرود



ناگفته

 
 

نا گفته

 

 

 

 

 

حرف رفتنت،

با رفتنت،

رفت

 

 


اشک نرفتنت،

با رفتنت،

ماند

 

 


همه چیزت را بردی

نگاهت،

صدایت،

لبخندت

 

 

 

ولی خاطرات را نمی توان برد،

نمی توان کشت،

نمی توان از من گرفت

 

 

 

تمامشان یادگار شدند بر آلبوم دلم

 

 


چاره ای نیست،

با موج شکسته ی ساحل مرورشان می کنم

 

 

 

نامت را فریاد می زنم

ساحل تکرار می کند

 

 

 

 



مرگ عشق

 

 

 

 

 

نمیدانم صحنه چرا زود پرده ی آخر را کشید

چقدر زود ورق خورد صفحه ی آخر سناریوی من وتو

 

 

برداشت آخر ، 

روز سردی بود 

 

 

خارجی

4 بعدازظهر

روز چهارشنبه

28 دی

 

 

همه سکوت...

حرکت...

 

 

آهنگ رفتن نواخته شد

او رفت . 

 

 

کسی که دستان گرمش پیانوی خاک گرفته ی اتاقم را نوازش میکرد.

 

 

 

 

نقش پایش روی برف ها یادگاری شد بر قاب خالی اتاقم 

 

 

 

 

چقدر تلخ پایان گرفت این تراژدی  

 

این تراژدی پایانی بود از

عشقها ،لبخندها ،اشک ها و مرگ های بی پایان

 

 

جدایی نگاه من از نگاه آخر او مرگ عشق بود 

 

 

نقش اول مرد زندگی من 

چه با حسرت دیدم رفتنت را

 

 

 

خداحافظ مسافر البرز من...

 

 

 

 

 

 



فانوس عشق

 

 

این بار برای تو می نویسم

تو ای که قهرمان قصه ام بودی همچون آرش

تو ای که ترانه ی زندگی می گفتی همچون سهراب

تو ای که همیشه حرفی برای گفتن داشتی همچون نیما

 تو ای که نگاهم را خیره به در نگاه داشتی همچون عشق شهریار

 

 

مثل حافظ فال عشق میگیری برایم

مرامت پهلوانی ،پوریا یی است

 

 پنج حرف نامت یاد آور حس آشنایی است برایم

شاید حس لطافت گل

شایدگریه ی باران

شاید صدای خش ،خش برگ های خزانی

شاید هم سکوتی پر معنا باشد

 

هرچه هست ، طعم عسل میدهد برای من

 


 

 



کوچه بن بست

 

 

 

کوچه بوی یاس میدهد

در کوچه بن بست باد سوت بی خیالی میزند

خیره نگاهم سوی اتاقش خجالت برف را زیر پایم کشاند

برگ جلوتر از قدم هایم بر زمین افتاد

 

 

لحظه ی شکستن برگ اذان میگفتند

نفس برگ نام تو را زمزمه کرد

صدای دعای درخت می آمد

 

بوی یاس عطر نفس هایم دزدید

بر گونه های سرخم سرما باز سیلی زد

باد بر سرم فریاد کشید

 

در فاصله ی یک نفس پچ پچ باران هشدار داد:

در اذان بعدی انتظار مرا خواهد برد

 

 

 



گورستان

 

 

 

دفتر خاطراتم دیگر برگی ندارد

تمامش را سایه روشن ذهنم پر کرده است

 

 

 

انقدر از تو نوشتم تا قلم دستم قطره آخر جوهر را نوشید

اکنون با صدای رویایم نقش بر برگ ها میزنم

 

 

 

خاطرات تلخ رویایم میبلعند

اما رویایم باز ساز رقص رنگین کمان میزند بر سینه ی آفتاب

 

 

 

تکرار غزل مرگ دیگر اشک ندارد

چرا بی پروا آرزو آوار کنم بر سر رویا ها

 

 

 

نمی سازم باز با گلبرگ گلی که جان گیرد

زیرا میدانم گورستان هنوز سیراب از مرگ نشده

 

 

 

 

 

 

 



فقط به خاطر تو...

 

 

 

 

بوی نفس هایت را حس می کنم 

من را می کشاند به سویت

می آیم و تو نیستی

جای خالیت سنگینی می کند بر دلم

 

 

 

دیر آمدم

دیر دیدمت

چهره ات را برگرداندی از من

 

 

 

به دار آویختم تمام ستاره گان را

تمامشان را پیش مرگت کردم

 

 

 

ماه را نیز مجازات اعدام بریدم

سارق بود

چهره ات را دزدید

 

 

 

وستاره را به جرم عشق به ماه

مجازات کردم

 

 

 

چقدر سنگ دل شدم

تنها به خاطر تو...

 

 

 

 

 

 

 



نیلوفر

 
 

نیلوفر

 

 

 

از من دوری و بی خبر از دلم

و نمی دانی چشمانم هنوز بر سر راهت نشسته اند

 

 

از دوری تو نمی نالم بر سینه ی سوخته ی ساحل

و از دوریت فریاد نمی کشم بر سر نیلوفر

یادش بخیر دسته می کردم نیلوفرهای باغ آرزو را برایت

 

 

از موج شنیده بودم عاشق نیلوفر شده ای

 

 

نسیم صدای نفس نفس زدن هایم را به گوشت نمی رساند

فریاد بر او که چه پیغام رسان بدی است

 

 

تو نمی دانی که هر شب

با تکه سنگی بر قبر غزل می سرایم

تو ندیدی سخاوت چشمانم را

تو ندیدی با چه حالی اشک ها یشان را هدیه باران می کنند

 

 

چه دیر فهمیدم بی تو هرگز نمی توانم 

چه دیر می فهمی  دوستت دارم

 

 

جانم را قربانی چشمانت می کنم

بر سر خاکم نیلوفر پرپر میکنی؟

 

 

 

 



زندگی

 
 

زندگی

 

 

 

زندگی تبسمی است از جنس احساس

زندگی احساسی است از جنس عشق

زندگی عشقی است از جنس دوست داشتن

 

 

زندگی شاخ گلی است که بر دستان دوست هدیه می کنیم

زندگی قطره اشکی است که از دوری یار می ریزیم

زندگی دلبری کردن از باران پاییز است

زندگی قدم زدن در کوچه های خاموش است

 

 

 

 

 



ترانه

 
 

ترانه

 

 

 

همه فرشته ها را بدرقه راهت میکنم

سرخی رزهای باغ عشق را فرش پایت میکنم

همه قناری ها را وادار به ترانه سرایی میکنم

خورشید را از مستی چشمانت هوشیار میکنم

نرمی ابرهای بارانی را لمس میکنم

 

 

ترانه ی شب های شیدایی

تنها نگاهی به من بینداز....

 

 



حسرت

 
 

حسرت

 

 

 

ای کاش حرف ها از پشت قفل لبان قابل خواندن بود

ای کاش گفته ها چون مجسمه ای ماندگار بود

ای کاش نگاه ها از زیر نبض پلک فهمیدنی بود 

ای کاش اعدام همه ی عشق ها خون بهای خوشبختی بود 

ای کاش نفس هایمان پیک آرزوهایمان بود

ای کاش دفتر ساحل حافظ اسرارمان بود 

ای کاش شب سایبان چشم هایمان در برابر ماه بود 

ای کاش سایه مان سخاوتمندتر از خودمان بود

و  ، ای کاش اشک هایمان مهربانتر از باران بود

 


 




باران

 
 

باران

 

باد هو هو کنان وزید و وزید

صدایش تکرار خاطره ای است

مدام در گوشم چیزی زمزمه میکند

 

 

ابرها آرام آرام روی موج های طلایی آسمان شنا میکنند

 

 

قطره آبی چکید از ابر

گفتم : خدایا آن چیست ؟

گفت : این قلب آسمان است

گفتم : چرا قلب آسمان می چکد نم نم ؟

گفت : از دوری زمینیان کم کم آب شده است

 

 

گفتم : آسمان برای من نیز قطره ای به یادگار بر سینه ی

خاک جای می گذارد ؟

گفت : سیراب بودن زمین فقط به خاطر توست

 



سوت پایان


 

احساسم با احساست گره خورده 

نگاهم با نگاهت مرز افق را شکسته 

صدیم با صدایت آهنگ رقص باران را نواخته 

چشمانم با چشمانت طرح بوم زندگی را معنا کرده 

قدم هایم با قدم هایت جاده ی خوشبختی را فرش کرده 

لبخندم با لبخندت جان از تن نیلوفر بریده 

دلم با دلت...

افسوس ، افسوس ، افسوس...

دلت با دلم سرد است...

اینها همه رویای من است...

 

 



...من

 
 

من... 

 

 

 

 

آرام باش من در کنار تو ام ... 

از آن دور دست ساحل صدفی فریاد می کشد : دروغ است ، دروغ...

آری دروغ بود...

 


صدایم نکن ، بر نمی گردم 

التماسم نکن ، نگاهت نمی کنم 

دستم را نگیر ، رهایش میکنم 

 

 

نگاهم را از چشمانت میدزدم تا کینه را از من یاد نگیری 

کار من دل شکستن نیست  

اما...

نفرت خانه ای دارد در چهار راه قلب من ، جاده ی سیاهرگ ، جنب احساس 

 




ویرانی

 
 

ویرانی

 

 

 

کوهی نیست که فرهاد بر آن چنگ زند

دشتی نیست که مجنون در آن پی لیلی گردد

اناری نیست که شبهای یلدا مادر بزرگ دان کند

آسمانی نیست که در آن ابر دلی سیر بگرید

قطره آبی نیست که لب خشکیده ای تر کند

برفی نیست که با آن آدم برفی جان گیرد

دریایی نیست که خورشید از پشت آن غروب کند

ماه ای نیست که ستاره به عشق آن چشمک زند

کشتی به گل نشسته ای نیست که تسکین دل داغ دارانش باشد 

 

 



رعد

 
 

رعد

 

التماس باران روی شیشه 

آخرین امید آسمان است 

 


خورشید بیمار است 

گرمایش فریاد خاموشی است 

 


گلها پژمرده اند 

آن غرورشان است که پرپر می شود 

 


ماه سودای مجنون دارد 

حس غریبی است در بن بست یک کوچه

 

 

لاله دست به خیانت زده است 

سنگ سارش باید کرد

 

 

زنبور عزادار آن شده است 

من سیاه می پوشم بر سیاهی دلش

 

 

پروانه بیوه ی یار شده است 

چه اقبال سیاهی دارد

 

 

مهتاب در دل سیاهی گم شده است 

سراغش را از ماه می گیرم  

 

 

 



غریبانه

 

 

 

در کوچه های خانه ی یار 

زمین گرما دید باران دید برف دید شکوفه های سیب را دید

کسی دیدگان خیره ی مرا به خانه ی دوست ندید

 

 

 

در آن کوچه ها

زمین صدای قدم قدم دلواپسی هایم را شنید

یار من رویای چیز دیگری را می پروراند

 

 

 

در آن کوچه ها

نامش نفس نفس بر زمین افتاد

زمین نامش از بر شد

 

 

 

در آن کوچه ها

بارها و بارها آرام آرام  کوبیدم در خانه اش را 

دری گشوده نشد برایم

 

 

 

در آن کوچه ها

هدیه پیش کش چشمانش کردم

در آخر سوغات زمین گشت و بس

 

 

 

در آن کوچه ها هنوز همان خانه هست

 همه ی دوستان قدیمی هستند

من نبودنش را کم آوردم

 

 

 

کوچه ها بی خبر رفتم ببخشید مرا

زمین بی وفایی در مرامم نیست

نخواستم که روم دیگی داد رخصت

 

 

 

برسانید سلامم به دوست

 

 

 

 

 



اعدام

 
 

اعدام 

 

 

مجازات کدام گناهم جدایی بود

کدام دادگاه در این شهر حکم جدایی برایم صادر کرد

کدام قاضی دفتر جدایی را امضا زد

چه کسانی شاهدان جدایی بودند

نمیدانم چرا کسی نیست قلب های پاره را ببیند

کسی که حرف های بریده بریده را بشنود

و دست های لرزان را بگیرد

چرا کسی نیست نگاه های تب دار را با بوسه جواب دهد

حکم قاضی دل بریرن از کسی است که قلبم در دستان او است

چه اعدام ترسناکی... 

 

 



دریای دل

 

آسمان چشم هایت را دوست دارم

رنگین کمان نگاهت را در دستان آینه می پرستم

تلاتم دل دریایی ات را روی موج خاطراتم به خاطر می سپارم

شبنم ذهن رویایی ات را درون قلب ترانه مروارید می کنم

خزان قدم های بی نشانت را روی جاده های برفی رنگ می زنم

ترانه ی نفسهای تب دارت را روی بلور دل می نوازم

ضربان نبض عشق رگ هایت را زیر پوست لحظه ها می ستایم

 

 



خط پاره ها

 

از آرمانهایم می نویسم

روی صدف های شکسته ی ساحل

روی برگ های دفتر سپیدار

روی تکه چوب های روان آب

روی گلهای شمدانی گلدان

روی صدای پرنده ی عشق

روی سینه ی سپید برف

روی برق چشمان ماه

روی نفسهای خاک

روی ناله های دریا

روی قلب آسمان

روی نبض عشاق

می نویسم تا همگان بدانند آرزویم تو هستی

 

 



 
قالب وبلاگ